فرشته آسمونی ما...آوینا

دفتر خاطره ای کوچک برای ناگفتنی های من به تو آوینای نازم تا وقتی بزرگ شدی بدونی منو بابا چقدر عاشقت بودیم و هستیم

روزهای سیاه

1391/8/8 16:22
نویسنده : مامان معصومه
540 بازدید
اشتراک گذاری

آه که چه سخته!

چه تلخه بنویسم از روزهایی که سیاهترین لحظات عمر24 ساله ام بود

دختر قشنگم چی برات بنویسم؟؟؟؟

تو شاهد بودی که چی به من و ما گذشت تو این یک ماه مریضی بابا جون

وقتی دکترا گفتن دیگه کاری از دست ما برنمیاد ببریدشون خونه چی به روز ما اومد

این 5 روز اخر که باباجون کسی رو نمیشناخت و وقتی تو بلند صداش میکردی بابا  بابا  با اون گلوی خشکش بهت میگفت هان نمیتونست بگه جان الهی بمیرم براش

خیلی دوست داشت یادته؟؟؟همیشه این شعرو برات میخوند وقتی از خواب بیدار میشدی یا میرفتیم خونه شون:

دختر طلا ماشالا....دختر بلا ماشالا....دختر بابا ماشالا...جیگر بابا ماشالا

یادته صدات میزد آوی بابا؟؟؟؟

دیگه نیس تا برات شعر بخونه بغلت کنه هی بمن بگه کولرو روشن کن گرمشه لباس بپوشونش سردشه به بچم غذا دادی؟؟؟؟خیلی دوست داشت خیلی

وقتی از مراسم تدفین اومدیم خونه تو عکس باباجون و دیدی روی پرچم سیاه و بلند داد زدی بابا باباجان

اشک همه رو دراوردی

هنوزم به عکس باباجون خیره میشی و منو نگاه میکنی و هی اشاره میکنی که باباجون کجاست

منم نمیدونم چی جوابتو بدم و فقط اشک میریزم

 

دخترم ببخش فقط خواستم بدونی که چی بهمون گذشت تو این روزای سیاه

کیبوردم خیس شده میرم دستمال بیارم

 

 

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (14) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
زینب (مامان فرشته آسمونی امیرعباس)
8 آبان 91 16:49
سلام... الهی برای دلت بمیرم... انشالله خدا رحمت کنه ... انشالله خدا دختر گلتو برات نگه داره
زینب (مامان فرشته آسمونی امیرعباس)
8 آبان 91 16:51
داغ عزیز خیلی سخته ... منم کشیدم .... داغ از دست دادن اولاد خیلی سخت تره ... انشالله خدا آوینا جان و برات نگهداره گلم ...گریه کن بذار خالی بشی نذار مثل من تو گلوت چرک کنه ...
مامان ساره
9 آبان 91 18:41
خدا بهتون صبر بده عزيزم. خدا رو شكر كه آوينا هست. با بودنش كمتر احساس تنهايي ميكني...
نیلوفر
9 آبان 91 21:53
سلام عزیزم خیلی متاسفم،خدا بهتون صبر بده و امیدوارم روحشون قرین رحمت و آرامش بشه
صدف
11 آبان 91 14:14
الهی بمیـــــــــــــــــــــــــــــــرم . میدونم خوب حست میکنم . میدونم که هیچ جمله ای که هیچ کلمه ای تسکینت نمیده . خوب درکت میکنم . فقط از خدا میخوام که بهت صبر بده . خداروشکر که آوینا رو دیدن ، خدارو شکر که عشقی که میخواستن نثار آوینا کردن خدا قرین رحمتشون کنه
مریناز (مامان نیکا)
12 آبان 91 2:17
فدای تک تک اشکات ! با اینکه مختصر نوشتی اما کیبورد من هم بی نصیب نموند از اشک های سرازیرم. تسلیت اصلا کلمه آرووم کننده ای نیست ، بیشترداغ آدم رو تازه میکنه ، نمیدونم چی بگم ، فقط از خدا برات آرامش میخوام !
مونایی
12 آبان 91 2:24
گونه های منم خیس کردی معصومه . چی بگم آخه ...
شادی
13 آبان 91 1:03
معصـــــــــــــومه ! من بمیرم برای دل نا ارومت . بمیرم که خوب میدونم چی کشیدی و چی میکشی ... اشک امونم نمیده . براتون صبر ارزو میکنم و برای اون بزرگوار ارزوی رحمت و مغفرت ...
صدیقه
13 آبان 91 1:52
خدا بیامرزه پدرتو ................روحش شاد .......
فهیمه و صدرا
15 آبان 91 13:26
وای معصومه جون خیلی سخته خیلی اشک من در آوردی واقعا واژه ها هیچ تسکینی واسه این درد بزرگ نیسسسسسسسسسسسست